تبليغاتX
پرندگان می روند در پرو می میرند
همه ي انجيرهاي دنيا

به شما كه مي‌آمديم تو توي خانه‌تان براي خودت يك اتاق داشتي. توي اتاق تختخواب داشتي و كنارش يك گنجه‌ي كوچولو. روي گنجه آينه داشتي و پايين تختخواب يك قاليچه‌ي كوچولوي رنگ به رنگ و روي ديوار عكس يك آدم خوشگل داشتي. بوي دريا از پنجره، پرده‌هاي حصيري را پس مي‌زد و مي‌آمد تو. (پرده‌ها شايد حصيري نبود. هر چه بود حالا كه مي‌نويسم حصيري بود.) آن كيسه‌ي سياه بزرگ كه از سقف اتاقت آويزان بود، روي آن يك عالمه مشت كوبيده داشتي. دو تا هالتر سنگين بود گوشه‌ي اتاق كه مي‌شد برداشت و نتوانست بلندش كرد و خنديد و تو آنها را هر روي صبح بالاي شانه‌هات توي دست‌هايت داشتي. صبحانه كه مي‌خوردي، آدم دلش مي‌خواست نهار و شام با تو صبحانه بخورد. چه مي‌خواستم از جانت؟ كه هر روز صبح با تو صبحانه بخورم. كه هر نهار و شام با تو صبحانه بخورم؟ چرا چيزي نمي‌گفتي؟
تو هم كه از شهر خودتان مي‌آمدي به شهر ما و يك روز هم به خانه‌ي ما، به كمدم نگاه مي‌كردي و به اتاقي كه اتاق همه بود و به ميز تحرير كوچكم كه گوشه‌ي اتاق بود بغل رختخواب‌هاي چيده شده بر هم. كتاب‌هاي مدرسه‌ام را ورق مي‌زدي. نگاه مي‌كردي به كيف نارنجي و برزنتي‌ام كه به دسته‌ي صندلي آويزان بود. همان صندلي كه پشت ميز تحرير بود. به كلاسورم كه عكس يك آدم خوشگل روش بود هم نگاه مي‌كردي و من به خودم مي‌گفتم از اينجا كه برود يك روز مي‌نشيند و مي‌نويسد: توي خانه براي خودت يك كمد داشتي. توي كمد يك قوطي كوچك كرم گذاشته بودي بغل يك آينه‌ي كوچولوي پايه‌دار. سنجاق سرهايت را مرتب چيده بودي و هر روز يكي را برمي‌داشتي تا بزني به يك طرف موهات. يك روز سنجاقي را كه پروانه داشت، يك روز ديگر آن كه يك توت‌فرنگي به‌ش چسبيده بود و يك روز آن سنجاقي كه مرواريدهاي ريز ازش آويزان بود و مي‌ريخت بغل گوشت. چه مي‌خواستي از جانم؟ چرا چيزي نمي‌گفتي؟
گفتن نداشت كه. بايد يك روز صبح با هم از خواب بيدار مي‌شديم. من موهام را شانه مي‌زدم، آن سنجاقي كه مرواريدهاي ريز ازش آويزان بود را مي‌زدم به يك طرف موهام و مي‌نشستم روبه‌روي تو كه توي حياط پانصد تا طناب زده بودي و گرسنه نشسته بودي تا با هم صبحانه بخوريم. ولي بعدش چه؟ اصلا اگر بعدش را مي‌دانستم همان شب كه رفته بوديم انجير بچينيم بله را گفته بودم. همان شب كه بالاي ديوار سه بار گفتم «نخير!» و پريدم پايين و دويدم توي اتاق. از آن شب به بعد همه‌ي تصنيف‌هاي پرسوز و گداز شد مال تو. وقتي مي‌دويدم تو پشت سرم جايي توي خيالم نشسته بودي و مي‌نوشتي: «پس از جانم چه مي‌خواستي؟ چرا وقتي خانه‌تان بودم، وقتي صبح زود از خواب بيدار شدم و همانطوري توي رختخوابي كه مادرت انداخته بود توي حياط خودم را زدم به خواب، تو رفتي روپوش مدرسه‌ات را پوشيدي آمدي توي حياط جايي ايستادي كه من ببينمت. سرت را انداختي پايين. موهات را ريختي جلو و از پشت گردن هي به موهات شانه زدي. آن روبان قرمز را بستي و موهات را ريختي پشت سرت. چرا روبان را آوردي بغل گردنت و آنطوري گره‌اش زدي. كه بگويي هر روز وقتي مي‌روي مدرسه اينقدر خودت را خوشگل مي‌كني؟ كه بگويي من را نمي‌بيني و خيال مي‌كني هنوز خوابم؟
سه بار گفتم: «نخير!». از ديوار پريدم پايين و دويدم توي اتاق. تو هم چند دقيقه بعد آمدي. همه بودند. هر چه عمه و دايي و عمو و خاله انگار توي دنيا بود، آنجا نشسته بودند دور يك سفره. من قاطي خاله‌ها و عمه‌ها و تو قاطي عموها و دايي‌ها نشستيم كنار سفره. هيچ كس حرف نزد. تو ديگر سر به سر كسي نمي‌گذاشتي. تو كه ساكت بودي، همه ساكت بودند. صداي قاشق و چنگال‌ها و جويدن آن ماهي بزرگ برشته تمامي نداشت. سبزي پلو بود انگار با چند تا ماهي كپور برشته كه چشم‌هاشان زل زده بودند به تو. من دلم صبحانه مي‌خواست. مرباي توت‌فرنگي مي‌خواستم كه تو با كارد پهن كني روي نان و كره و بدهي دستم و من فنجان چاي داغ را با لقمه‌هاي تو تمام كنم. اما بعد از صبحانه چي؟
اصل كار همان شب بود كه ديگر تمام شده بود. آن شب كه مادرت يك سبد داد دستت و گفت بروي ته حياط و براي بعد از شام انجير تازه بچيني. انجيرها چيده و نچيده توي سبد و پايين ديوار و روي شاخه‌ها بود و ماهي‌هاي سر سفره هي كوچك‌تر مي‌شدند تا آخر سر هم فقط كله‌هاشان ماند توي بشقاب و چشم‌هايشان كه زل زده بودند به تو.
اول شب كه رسيديم خانه‌ي شما، تخم چشم‌هاي تو را توي چشم‌هاي مادرت ديدم. گفت، به خودم البته، اين ني‌ني‌هاي ناز اينجا چه مي‌كند؟ فورا نگاه كردم به چشم‌هاي خودت. مادرت بودي. تو ديگر با هيچ كس تخته نرد بازي نمي‌كردي. مهره‌ها را ول كرده بودي و مي‌خواستي بروي براي بعد از شام انجير تازه بچيني. مادرت يك سبد هم داد دست من و فرستادم دنبال تو. توي سبد پارچه‌ي سفيد گلدوزي شده پهن كرده بود. بوي دريا از ديوارهاي حياط بزرگ شما آمده بود تو و همه‌ي گل‌هايي كه پدرت آنقدر خوشگل كاشته بود توي باغچه‌هاي پهن و باريك حياط، بوي دريا مي‌داد. مادرت لامپ‌هاي گرد و تپلي و رنگ به رنگ وسط باغچه‌ها را روشن كرده بود و به باران گفته بود همان اندازه ببارد كه براي آن شب لازم بود. نم و نم و نم روي گل و لامپ‌هاي تپلي و برگ‌هاي انجير.
از اتاق كه آمديم بيرون، صداي ريختن تاس روي تخته نرد عموها و دايي‌ها پشت سرمان بود. و صداي رجزهايي كه براي هم مي‌خواندند. دو قطره باران كه مي‌افتاد روي حباب يكي از لامپ‌ها، صداي شش و بش تاس‌هاي آنها روي تخته درمي‌آمد و ما مي‌رفتيم كه انجير بچينيم. پريدي بالاي ديوار. سبد را از من گرفتي و گذاشتي كنار سبد خودت روي ديوار. دستم را گرفتي و كشانديم بالا. گفتم جاي پدرت خالي كه برامان «زير درخت انجير» بخواند و همه بزنند زير خنده. يك دانه تو مي‌چيدي و يكي هم من. تاس‌هاي آنها جفت شيش مي‌ريخت وسط تخته. هر كدام انجيري را كه چيده بوديم مي‌گذاشتيم توي سبد خودمان و تاس‌هاي جفت يك مي‌شد، صداي خنده‌شان تا ته حياط مي‌آمد. ما نمي‌خنديديم. آنها را از پشت شيشه‌هاي بزرگ مي‌ديديم كه چهار زانو نشسته‌اند روي قالي و تاس مي‌ريزند و مهره‌ها را جابجا مي‌كنند. گاهي يكي‌شان برمي‌گشت و نگاه مي‌كرد به ما. بقيه كه جا به جا نشسته بودند توي اتاق، هم به ما و هم به بازي آنها نگاه مي‌كردند. يكي انگار برد كه سبد من برگشت و همه‌ي انجيرهايي كه چيده بودم ريخت پايين ديوار. آخ گفتم و تو گفتي كه همه‌ي انجيرهاي دنيا فداي من! و من خنده‌ام گرفت كه تو چرا امشب الكي اينقدر مهربان شده‌اي. بيخودي قربان صدقه‌ي من مي‌روي و يادت رفته چقدر اذيتت كرده‌ام. يادت رفته بود وقتي مي‌آمديم خانه‌ي شما و تو با عموها و دايي‌ها تخته‌نرد بازي مي‌كردي، چقدر اذيتت مي‌كردم. آخر شب‌ها كه باران مي‌آمد و نمي‌شد رفت كنار دريا، زن‌عموها و زن‌دايي‌ها مي‌نشستند به ورور، دايي‌ها و عموها به بازي. من مي‌آمدم يك جايي مي‌نشستم كه موقع بازي شما، تو من را ببيني ولي عموها و دايي‌ها نبيننم. يك كتاب مي‌گرفتم دستم و شروع مي‌كردم به خواندن. يك صفحه مي‌خواندم و دو صفحه تو را نگاه مي‌كردم. حواست پرت مي‌شد و مي‌باختي. خنده‌ام مي‌گرفت. مي‌رفتم آشپزخانه كه مثلا آب بخورم. جات را مي‌دادي به يك عمو دايي ديگر و مي‌آمدي آشپزخانه كه مثلا آب بخوري. ولي نه من آب مي‌خوردم و نه تو. تو دعوام مي‌كردي كه چرا نمي‌گذارم بازي‌ات را ببري. نمي‌فهميدي كه دست‌هاي تو وقت جابه‌جا كردن مهره‌ها و ريختن تاس و ني‌ني چشم‌هات وقت چرخيدن با آن مهره‌ها و تاس‌ها روي آن تخته‌ي لعنتي حواس من را پرت مي‌كند و نمي‌گذارند كتابم را بخوانم. مي‌گفتي بروم يك جاي ديگر و كتابم را بخوانم. مي‌گفتم كه فقط روبه‌روي تو، پنجره‌اي هست كه پشت آن صداي باران مي‌آيد و مي‌شود كتاب خواند. حرصت درمي‌آمد و هر كس كه آن موقع مي‌آمد تو، خيال مي‌كرد ما راستي راستي با هم دعوا مي‌كنيم. همه مي‌دانستند من و تو هميشه با هم دعوا داريم. من راستي راستي با تو دعوا داشتم. چرا تو آنقدر همان جوري بودي كه من دوست داشتم؟ براي اين كه يك روز با هم بيدار بشويم و روبه‌روي هم صبحانه بخوريم؟ چرا چيزي نمي‌گفتي؟
گفتي «همه‌ي انجيرهاي دنيا فداي تو.» ولي وقتي مي‌گفتي ديگر همان جوري نبودي كه من دوست داشتم. همه مي‌دانستند تو چه مي‌گويي. همه ديدند. همه شنيدند. همه مي‌ديدند كه سبدهاي ما پر انجير مي‌شد. همه مي‌خواستند همه‌ي انجيرهايي را كه ما چيده بوديم بخورند. گفتي «همه‌ي انجيرهاي دنيا فداي تو.» ولي همه‌ي انجيرهايي كه ما چيده بوديم داشت فداي آنها مي‌شد. سه بار گفتم: «نخير!» و از ديوار پريدم پايين. از آن شب همه‌ي تصنيف‌هاي پرسوز و گداز شد مال تو و يك عالمه تصنيف نخوانده شد مال من.
از آن شب به بعد تو جايي نشسته‌اي و همه‌ش مي‌نويسي: «پس از جانم چه مي‌خواستي؟» و عموها و دايي‌هاي هي تاس مي‌ريزند، هي تاس مي‌ريزند، هي...

از مجموعه ي آمده بودم با دخترم چاي بخورم/ شيوا ارسطويي/ نشر مركز/ 1376

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت   توسط   |